تبليغاتX
علیرضا
همه چیز از همه جا

 

برلبي لب تو در نظر مرا است

بیـــا با بوسه دنیا کام گیریم

مـــیان این و آن آرام گیریم

بیاتاوقت داری لب به لب نه

که دنیاراچنین ما رام گیریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:28  توسط علیرضا  | 

آتش هوشیاری

سحـــــــر با بوسه بیدارم نمودي

 

به لـعـل خـــود گــرفتارم نمودي

 

نمــــــي دانم چه سازم با لب جام

 

كه زين آتش توهـــشیارم نمودي

 

 

 چیزی نمیتونم بگم فقط میگم دزدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:24  توسط علیرضا  | 

اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم

بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم جان دادم

و در آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم

یکی با رفتنش بهم یاد داد که نباید به کسی دل ببندم حالا میشه من اینو به تو یاد بدم ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:3  توسط علیرضا  | 

دو دستمان درهم دو پایمان در راه

بیش از ایناها میتوان خاموش ماند...

هیچ افسانه ای چو افسانه ی فرهاد نشد

تنها صداقت است که میماند

نشونی ازت ندارم اما دنبالت میگردم...!

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.....

ناامید نیستم تا لحظه ی آخر

خدا نیکوست

گر همسفرعشق شدی مرد سفرباش

تو منو از شهر خو آواره کردی

اونی که حسرت یه روزخوش عاشقی رو واسه ی پز دادن به اینو اون رو دلم گذاشت

دل من گریه نکن دل من تحمل کن...

گفتن بهش وقت مرگش نزدیکه.................................

پای پیاده... آخ که چه ساده

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه....؟

لقمه از دهن خودش میزد میداد به تو.. خودش غصه میخورد

زندگی ترکیب شادی و غم است دوست میدارم من این پیوند را گرچه... گرچه میگویند شادی بهتر است!!!

دیگه اون مال تو نیست...

کم غصتو خوردم...؟حالا حوصله واسه دیدنم نداری ای بی معرفت...

آدما تا چه حد میتونن پست باشن؟؟؟

تنهام گذاشتین همتون... حالا دیگه تنها شدم

یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره!!!

خدا خودت منو به این دربدری عادت بده.......

فرقی برات نمیکنه که من بمونم یا برم حتی... حتی دلت نمیسوزه که پیش چشمات بمیرم

دیگه من خستم از این همه فریاد...بیا عزیزم حال عاشقتو دریاب

ناامید نیستم تا لحظه ی آخر

انگار نزدیک شده واسم لحظه ی مرگ............................؟

آخه بگو گناه این دل صاحب مرده چی بود که باید گول تورو میخورد ای گربه صفت

لقمه از دهن خودش میزد میداد به تو.. خودش غصه میخورد

اینقده دل شکسته ام از این زمونه خستم...

توی هر وبلاگی که بری از این چیزا خیلی زیاده... به نظرتون تکراری نشده؟؟؟ چرا دیگه تکراری شدیم دیگه اعصابم ازدست خودم و مامان و بابام اصلا از دست همه دیگه همش تکراره اصلا همش تقصیر سالاره... به خدا من اینطوری نبودم نمیدونم یه چند وقتیه که همش افتادم تو فکرمرگ و این چیزا به کارام فکر میکنم. اوه که چقدر گناه...!!! وقتیم که آپ سالار رو خوندم این حس تشدید شد دیگه خسته شدم از اینکه هرروز آیدیمو باز کنم و... از همه داره بدم میاد به خدا نمیخوام اینطوری باشم با همه ی دوستام قطع رابطه کردم. برنامه ی سفرم واسه ی چهارمین دفعه عقب افتاد آخه مگه من چقدر تحمل دارم من الان 16 سالمه واسه ی چی همش باید مامانم بهم بگه اینجا برو اونجا نرو اصلا مگه من خواستم به دنیا بیام به جون یکی یکیتون اگه این سفرو میرفتم ظاهرم به کلی تغییر میکرد من چه گناهی دارم که مامان از سفرای مذهبی خوشش نمیاد و با من لج میکنه مگه من تقصیری دارم به جون بابا تلافیشو سرش در میارم من تا ششم باید اطلاع بدم که میام یا نه اگه مامان به کاراش ادامه بده و نذاره که من برم به جون بابا تا آخرعید نه لای کتابامو باز میکنم نه غذاهای اونو میخورم نه باهاش بیرون میرم نه باهاش حرف میزنم نه نگاهش میکنم آخه مگه من آدم نیستم چرا باهام اینطوری میکنه...؟ شیطونه میگه پاشم ساکمو ببندمو خودم یواشکی برم ولی از تنبیه های بعد از برگشتم میترسم مامان اصلا قابل پیش بینی نیست کاش بازم دوتا چک میزد زیر گوشم تموم میشد میرفت ...ولی اون بلده چطوری به قول خودش منو تربیت کنه به خدا جرات ندارم یواشکی برم چون از بعدش خیلی میترسم بابام اگه بگذره مامان نمیگذره... تورو خدا یه کاری بکنین. تمام عیدو روزشماری میکردم روز هفتم برسه اونوقت مامان یهویی زد زیرش اونم به خاطرچی...؟ به خاطر یه خون دماغ. من که میدونم همه ی اینا بهانه است اون از اولم نمیخواست من برم اگه نذاره من برم... من چیکار کنم...حالا دیگه بهم حق بدین که از همه بدم بیاد و...نمیدونم آخرش چی میشه...؟

دزدی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:59  توسط علیرضا  | 

در همان شب که از سرما سنگ روی سنگ بند نمی‌شد

و تمام اصوات هستی یخ زده بود

و فقط زوزه گرگ‌ها شنیده می‌شد که به دنبال غذا می‌گشتند

و تمام حرکت هستی بی حرکت شده بود

و در آن شب که آبی از آسمان گرفته شده بود و جز سیاهی چیز دیگری نبود

آری ، در همان شب که همه در خواب بودند و من بودم و غلظت سیاهی آسمان بی پهنه خلوص

و همان شب که سنگ ها گریه‌ای بی صدا را در تاریخ زنده می‌کردند از درد بیداری که در شب به آسمان خیره شده بود

و همان شب که ابر دلش سوخت بر گریه سنگ ها و باریدن گرفت

و همان شب که آن بیدار آسمان را نیز به گریه انداخت و تمام هستی پاک شد

و آسمان گریست

گریست برای یکی شدن درد و شب

 و گریست از گرانی درد بی دردان

و در آن شب که سیاهی آسمان بر تک تک سلول‌های شهر غلبه کرد و همه چیز شب بود و جز شب چیز دیگری نبود

و در آن شب که بی پناهی بر سیاهی آسمان چیره شد

و در همان شب که کلاغ‌ها آزادنه به هر طرفی که می‌خواستند می‌رفتند و به بقیه رشک می‌ورزیدند بدون آنکه نگران شلیک گلوله‌ای باشند

آری ، در همان شب

در همان شب که گرسنه‌ها گرسنه بودند و سیرها سیر

و در آن شب که چیزی جز سیاهی نبود و تنها راهنمای من چراغی بود در آن دورها

و در آن شب که صندلی پارک خالی و تنها شد

و چراغ هم خاموش شد و من ماندم و وجودم و سیاهی شب

و من متحر سیاهی بودم و سیاهی متحر من

آری ، در آن شب که از همین دوردست‌ها صدای درد می آمد و سیاهی یکباره می بلعیدش

و در همان شب که ناله و درد ، سیاهی شب را در هم شکستند و شب با درد و ناله پیوند خورد

و سیاهی و خلوصش که از صدای درد تاب نیاوردند و پیمانی همیشگی بستند برای یکی شدن با همه دردها

و در همان شب که جغدها و خفاش‌ها بر سر حکمرانی زمین یکدیگر را می‌دریدند و جز سیاهی چیز دیگری نبود

آری ، در همان شب

و در همان شب که زمان بی مصرف و کهنه شده بود

و ساعت ها کاری از دستشان بر نمی‌آمد و تقویم ها چیزی را نشان نمی‌دادند

و در آن شب که خواب بی صدای اینان آسمان را غمزده کرده بود

و آسمان که خاموش ماند و چیزی نگفت

و در همان شب که سیاهی سعی کرد به درون ذهن کرم شبتاب هم نفوذ کند

در آن شب

آری ماه من ، آری ، در همان شب‌ها

و من در تمام آن شب‌ها تنها به تو می‌اندیشیدم

این هم یه مطلب دزدیه دیگه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:5  توسط علیرضا  | 


 

خسته ام...از دیروز تا حالا بدجوری دلم گرفته. حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.ثانیه شماری می کردم که کلاس تموم بشه و بزنم بیرون.تحمل هیچ کاری رو ندارم.فقط می خواستم برسم خونه.همکلاسی هامو می دیدم که دارن از حالا خودشونو واسه امتحان هفته ی دیگه خفه می کنن و من...من هنوز حتی لای کتاب رو باز نکردم ببینم چی به چیه.هر کدومشون یه چیزی میگفت.ببینم ساحل چقدر خوندی؟...فصل چندمی؟...هو تو هنوز شروع نکردی...سخته ها...نمی رسی تمومشون کنی ها.
وای...دلم می خواست سرشون داد بزنم...دلم می خواست از دستشون فرار کنم.فقط به آدم استرس وارد می کنن.دلم می خواست داد بزنم.. بگم ولم کنید...مرده شور هر چی درسه ببرن...

یاد اون روزا افتادم .همون روزای  درس و مدرسه .اونقدر غرق شده بودم که آدم های اطرافم رو نمی دیدم عزیزترین کسانمو رو از یاد برده بودم. وقتی به خودم اومدم که دیگه خیلی دیر شده بود.وقتی به خودم اومدم که دیگه نبودن.

چقدر دلم تنگه...چقدر خسته ام...بی حوصله ام....دیروز عصر می خواستم خواهری رو ببرم کلاس.تو ماشین سر یه موضوع کوچیک بحثمون شد.سرش داد کشیدم.گفتم از ماشین بره پایین.نمی دون چه مرگم شده بود.همش دلم می خواست به یکی گیر بدم.

تا شب داشتم دیوونه می شدم.دلم می خواست یه جایی پیدا کنم که هیچ کس نبینه.بشینم و یه دل سیر گریه کنم.آخ که چقدر دلم واسه اشکام تنگ شده بود!!!

 

صبح رفتم بیرون.یه کار کوچیک منو از خونه کشید بیرون. از جاده کنار دریا برگشتم.خیلی وقت بود دریا رو ندیده بودم.دریا...دریا...چقدر بهم آرامش می ده..دیدنش..صدای موجاش...

 

عشق من دريا

دریا و هوای ابری...چند قطره بارون که رو شیشه ی ماشین چکید. صدای آروم و با احساس محسن چاووشی..چه لحظه خوبی...چه احساس خوبی بعد از یه دل تنگی طولانی...

 

دلم نمی خواست این دقایق تموم بشه.دلم میخواست همین جوری برم...برم...برم و جاده هیچ وقت به آخر نرسه. آخ که چقدر به اشکام احتیاج داشتم!!!

 

نزدیکای خونه از کنار یه مدرسه دخترونه رد شدم.تازه تعطیل شده بودن.دختر بچه های شاد با موها و قیافه های عجیب و غریب...و پسرایی که از نیم ساعت قبل از تعطیل شدن مدرسه خودشونو می رسونن واسه دید و بازدید و قیافه هاشون یکی از یکی دیدنی تر... آدم هایی که خودشونم نمی دونن دنبال چی هستن.خنده ام گرفت.یاد 3 یا 4 سال قبل افتادم.اون روزایی که مدرسه می رفتم...چقدر همه چیز عوض شده...انگار سالها گذشته...شایدم من خواب بودم ...

رسیدم خونه.هیچ کس نبود.باز دلم گرفت...منی که از دیشب تا حالا دنبال یه جا واسه تنهایی می گشتم ...حالا تحمل تنها بودن رو نداشتم.

 

چرا این جوری شدم...یه حس دوگانه...خستگی ... بی حالی...کاش دوباره خوابم ببره...

وای چرا بارون تموم شد...به این زودی...می خوام گریه کنم...

                                              

چقدر دلم واسه اشکام تنگ شده!!!

 

چقدر دلم بارون می خواد...

 

 

 

چقدر دلم باران مي خواهد فکر میکنید دزدیه؟؟؟ نه بابا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:25  توسط علیرضا  | 

                                                             

آسمان امشب به حالم مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق، روحم تیر خورد

شانه احساس من شمشیر خورد

باید امشب را عزاداری کنم

تا سحر بر نعش دل زاری کنم

چشمم افسونخانه ناز کسی ست

سینه ام آیینهء راز کسی ست

باید امشب بشکنم آیینه را

وا کنم این عقدهء دیرینه را

شوخ چشمی بی شکیبم کرده است

با خودم حتی غریبم کرده است

هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست

او که می گویند پشت خوابهاست

پسر فرمانروای آبهاست

او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساس ظریف بلبل است

آن بلا، آن درد خوب سینه سوز!

از کجا آمد، نمی دانم هنوز!

شاید از اعماق جنگلهای راز

شاید از پشت کپرهای نیاز

آمد و بر بام روحم پر کشید

از سر پرچین قلبم سر کشید

آمد و من پیش پایش گم شدم

از جنون، ورد لب مردم شدم

آمد از دردش پًرم کرد و گذشت

بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت

شمع بزمش بودم، آبم کرد و رفت

خنده ای کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و کوه طاقتم را باد بًرد

یوسف امید من در چاه مًرد

رفت و طاق عشق من آوار شد

ای بخًشکی شانس!اینهم یار شد؟

عاشقان آیینهء روح همند

مرهم دلهای مجروح همند

عشق همخوابی آب و آتش است

موج خون بر ساحل آرامش است

عشق راه عقل را گل میکند

هرچه با ما میکند دل میکند

آتش شوقی که گم شد در گلم

سر زد از خاکستر سرد دلم

ای دل شوریده مستی میکنی؟

باز هم شبنم پرستی میکنی؟

بعد از این زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

منکه گفتم این بهار افسردنی ست

منکه گفتم این پرستو مردنی ست

منکه گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

عشق ، خونت را دواتت میکند!

شاه باشی ، عشق ماتت میکند

آه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:4  توسط علیرضا  | 

<<<<<<آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من>>>>>>

یک روز

_چیزی پس از غروب تواند بود_

وقتی ، نسیم زرد ،

خورشید سرد را

چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است !

 

وقتی ،

چشمان بی گناه من ، از رنگ ابرها

     فرمان کوچ را

                 تا انزوای مرگ

نادیده خوانده است.

 

وقتی که قلب من

خرد و خراب و خسته ،

                             از کار مانده است.

چیزی پس از غروب تواند بود.

 

 غروب شهر من

 

چیزی پس از غروب ، کجا می روم؟

     _مپرس_

هرگز نخواستم که بدانم

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم

 یک ذره ،

             یک غبار ،

خاکستری رها شده در پهنه ی جهان

در سینه ی زمین

            یا اوج کهکشان

یا هیچ!

          هیچ مطلق!

 

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم...

اما چه می شوند

این صد هزار شعر تر دلنشین ، که من

در پرده های حافظه ام گرد کرده ام

این صد هزار نغمه ی شیرین ، که سالها

پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام

این صد هزار خاطره

این صد هزار یاد

این نکته های رنگین

این قصه های نغز

این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها

این ها چه می شوند؟

 

چیزی پس از غروب ،

چیزی پس از غروب من ، آیا

بر باد می روند؟

یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست ،

در سنگ ، در غبار ،

                     در هیچ ،

                         هیچ مطلق

                                  همراه با من اند؟

فریدون مشیری

 

 

 

 حرف هايی از جنس دل

 

* نمی دونم چرا فاصله ی پست ها این قدر زیاد میشه.من که هنوز خسته نشدم...

 

* هر کسی یه روز وارد بازی روزگار میشه.مهم برد و باخت نیست.مهم چگونه بازی کردنه

 

* بهار کم کم از راه می رسه ولی پاییز هیچ وقت از من جدا نخواهد شد.

 

* چقدر دلم واسه دریا و غروب زیباش تنگ شده.این پست هم شاید واسه دلتنگیم بود.

 

* خیلی از دوستان وبلاگی فراموشم کردن.دیگه سر نمی زنن.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:51  توسط علیرضا  | 

روزی
خواهم آمد،وپیامی خواهم اورد.
دررگ ها ،نورخواهم ریخت.
وصداخواهم درداد:ای سبدهاتان پرخواب!سیب
آوردم،سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگرخواهم بخشید.
کورراخواهم گفت:چه تماشادارد باغ!
دوره گردی خواهم شد،کوچه هاراخواهم گشت؛جار
خواهم زدای شبنم ،شبنم،شبنم
رهگذرخواهدگفت:راستی را ،شب تاریک است،
کهکشانی خواهمدادش.
روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر رابرگردن او
خواهم آویخت.
هرچه دشنام،ازلب هاخواهم برچید.
هرچه دیوار،ازجاخواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمدبارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد،چشمان رابا خورشید،دل ها رابا
عشق،سایه ها رابا اب،شاخه ها را با باد.
وبهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها
باد بادک ها،به هواخواهم برد.
گلدان ها،آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسبان،گاوان،علف سبزنوازش خواهم ریخت
مادیان تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه،من مگسهایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هردیواری،میخکی خواهم کاشت.
پای هرپنجره ای شعری خواهم خواند
هرکلاغیرا، کاجی خواهم داغد.
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم ررفت
نورخواهم خورد
دوست خواهم داشت.
یه وقت فکر نکنید همه ی این مطالب دزدیه هااااااااا
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:45  توسط علیرضا  | 

تا اخر عمر با تو میمانم عزیزم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:37  توسط علیرضا  | 

 

:: آهنگ وبلاگ::